
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم ... باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی...
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ... چه بگویم؟که غم از دل برود چون تو بیایی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(...) لره باخ!


برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی