خرید بک لینک

Image result for ‫اسیر عشق پشت میله باران‬‎

امشب داشت می بارید باران

دست نوازش می کشید بر دل های حیران

اشک های گرمی جاری بود

باران آمیخته بود با اشک های سوزان

بیرون آمدم باز به رسم عاشقان

پیوستم به حال و هوای عارفان

گفتم خدایا چه می شد می آمد امشب

شهریار رویای پنهان

چه می شد می دیدم رخ خویش را

در چشم هایی که مثل شب آرام است

چشم هایی که آیینه ضمیر من بود

چشم هایی که گویای حرف هاست...

    لحظاتی پیش دم از مرگ می گفتم

   اشک می ریختم و زار زار گریه می کردم

      می گفتم خدایا من چقدر تیره بختم

       آن جایی که باید باشم نیستم

      زخمی خوردم تا عمق وجود

       تا زنده ام توان فراموشی نیستم

      نوای باران که آمد به گوش

 روح و جسمم آمد به هوش

گفت ندایی آرام باش ای اسیر

زندان بان تو هست چه دلبری

گر بخواهی آزاد شوی از قفس

باید دل بکنی از دلبر خوش نفس

نمی خواهم نمی خواهم ...

من تا آخر عمر این جا می مانم

چون او را خیلی دوست دارم...

...................................................................................................

دینگ دینگ دینگ: حاصل چند دقیقه فکر کردن . فکر کنم تو مدت دو سال نویسندگی و کمی شاعری این اوجش بود.ان شالله پسندیده شود...

 

برچسب: نویسنده: اشکان کاشانی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:03

صفحه بندی