
رقیه جان
امشب قرار بود تاریخ در شهر ما تکرار شود.
با اینکه درست و دقیق تکرار نشد ولی باز هم شد
امشب به چشم خودم دیدم
سر بابا بالای نیزه را دیدم
دلهره و ترس را دیدم
گریه را دیدم
خنده شیطانی را دیدم
نمک پاشیدن بر زخم را دیدم
عمه گریان را دیدم
بی پناهی تو را دیدم
شکنجه بر بچه یتیم را دیدم
سجاد کمر شکسته را دیدم.
برایم تاریخ تکرار شد جز یک چیز
لحظه های پر پر شدن قلبت را ندیم
شکستن قلبت را ندیدم
نفهمیدم
یعنی درک نکردم.
می دانی چه شد؟
اتفاقی افتاد که تو ندیده بودی
شمر های شهر ما گریه هم می کردند بر مظلومیت تو.
اگه شمر های عراق هم گریه می کردند
که تو این قدر مظلوم نبودی.
جانم فدای تو....
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی