
روزی زنگ خانه پسرڪ زده شد.او مقابل ایفون رفت.
مردی نورانی پشت در بود
گوشی ایفون را برداشت وپرسید:ڪیه؟ مرد نورانی پاسخ داد
من "مهدی فاطمه ام "
تو یڪی از شیعیان ما هستی درست است؟
نمی خواهی مارا به داخل خانه ات دعوت ڪنی؟
پسر با چشمانی اشڪبار و صدایی مشتاق گفت:
الان باز میڪنم.
گوشی راگذاشت.تا می خواست در را باز ڪند،ناگهان نگاهش به در ودیوار خانه اش افتاد . به محتوای توی گوشی و تلویزیون اش پر بود از پوستر ها و عڪسهایی ڪه قطعا دل مهدی فاطمه را به بدترین حالت ممکن میشڪست
شروع ڪرد به جمع ڪردن آنها.
وقتی ڪارهایش به پایان رسید ڪه دیگر تصویر امامش در آیفون نبود ...
از پی او دوید.
ایشان را در انتهای ڪوچه با چشمانی اشڪبار یافت.
ناگهان حرف امامش دلش را تڪانی سخت داد.
مهدی فاطمه میگفت:
خــــــــدایا
تو
خودت
شاهد بودی
ڪه همه اهالی این محل
از شیعیان مابودند
اما هیچ ڪدامشان در خانه شان را به روی ما باز نڪردند.....
یادمان باشد
دلمان را
موبایل مان را
خانه مان را
فڪرمان را
بتڪانیم
از هرچه ڪه دل مهدی زهرا را میشڪند
ازهر چه ڪه خشم خدا را در پی دارد..
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی